تبليغاتX
گذشته ای که خاطره میشه!!!
 

 ::جمعه بیست و هشتم تیر 1387
 
اندر احوالات من و دندونم2

 چهارشنبه،26 تیر 87، خونه مون!

به مقدار خیلی زیاد، در خانه صحبت می کردیم و آواز می خواندیم. خواهرمان که به خاطر کارهای ما سردرد گرفته بود، رو به مادرمان گفت: کاش میشد آن یکی دندان عقلش را هم بیرون بیاورد، لااقل تا یک هفته حرف نمی زند و سر ما را نمی برد.

با حرف های خواهر عزیز، یاد سخن گهربار آقای دکتر افتادیم که گفت هر وقت احساس کردی آن دندان قبلیت کاملا خوب شده، بیا تا ترتیب آن یکی دندانت را هم بدهم!

سخن گهربار دکتر را به مادرمان گفتیم و جزممان را عزم کردیم (!) که روز بعد، نزد دکتر عزیزمان برویم تا ترتیب آن یکی دندانمان را بدهد!

با گفتن این سخن از طرف من، فریده (آبجی + 5 دقیقه! _چیزی متوجه نشدی؟! خودم می دونم!!!) که دفعه قبلی حسابی از ما پرستاری می کرد و ما نیز از این بابت خوشحال و شاد و خندان بودیم، گفت که من (یعنی خودش!) فردا برای کاری به شیراز می روم و به مقدار زیادی به ما خندید و گفت که ایندفعه من (یعنی خودش!) نیستم تا پرستار مهربانی (!) برایت باشم.

حالمان از این طرف گرفته شد.

 

پنج شنبه، 27 تیر 87، خونه مون!

به دلیل اینکه تا یک هفته غذایمان سوپ و بستنی است و رنگ غذای دیگری را نمی بینیم ساعت 10:45 صبح، ناهارمان (صبحانه!) را خوردیم و با مادر عزیزمان راهی مطب دکتر شدیم.

 

پنج شنبه، 27 تیر 87، مطب دکتر!

استرسی عجیب ما را گرفته بود. به گمانم شدتش از دفعه قبلی هم بیشتر بود!

ساعت 11:20 به مطب دکتر رسیدیم و منتظر ماندیم تا نوبتمان شود.

پسرکی 5-4 ساله نیز همراه پدرش آنجا بود، مادر آن پسرک، یعنی همسر پدر آن پسرک (پدر پسر شجاع!) نیز در اتاق دکتر بود و داشت دندان عقلش را می کشید!

همان طور که گفتیم استرس زیادی ما را گرفته بود و از طرفی آن پسرک خیلی اذیت می کرد. هر از گاهی نیز به ما (یعنی من!) نگاهی می انداخت و لبخند می زد! (بزرگ بشه چی میشه؟!) آنقدر آن بچه اذیت کرد و حرف زد که اگر 5 دقیقه دیرتر منشی ما را صدا نمی کرد، یک کتک حسابی از ما می خورد! (خیلی دوست دارم یه نفر رو بزنم، چه کسی بهتر از یه پسر بچه شیطون؟!)

ساعت 12:5 نوبت ما شد و به اتاق دکتر رفتیم و دکتر آمپول بی حسی را در لثه مان فرو کرد و ساعت 12:15 شروع کرد به شکافتن لثه بیچاره ما!وقتی لثه مان را می شکافت احساس می کردیم که کسی در گشمان دارد کاغذ پاره می کند! چه صدای چندش آوری (!)ست وقتی اعصاب درست و حسابی نداشته باشی!

دکتر آن دفعه همه خاطره های دوران تحصیلش را برایمان تعریف کرده بود! ایندفعه که دید استرس ما زیادتر از دفعه قبل شده است، شروع کرد به تعریف کردن متن های طنز! (یعنی جوک یا لطیفه!) وقتی جوک هایش ته کشید هم شروع کرد و از افرادی گفت که چشم دیدنشان را نداشت! خانواده مادری اش!!!

بالاخره در ساعت 12:50 ما دندان عقل دوم را هم از دست دادیم (ولی عقلمان سر جایش است!) و با مادر عزیزمان راهی خانه شدیم.

ساعت2:46 ظعر پنج شنبه، 27 تیر است و ما داریم از درد دندان می میریم. و صد البته گرسنه نیز هستیم! پس؛              

                          اگر به خانه ما آمدی، ای مهربان

                          برای من ساندیس بیاور

                          و یک نی که با آن تا ته ساندیس را بنوشم

                          و باز هم بگویم: "من گرسنه ام!"


]  [ ]

 ::یکشنبه شانزدهم تیر 1387
 
اتفاق های پرحادثه ای که خاطره شدن (قسمت اول!)

یکشنبه 25 فروردین 87، دختران بد!

نجمه بیچاره می خواست یه کتابی رو به کتابخونه تحویل بده. زهرا، تارا، بهاره و شیوا هم آئیزون اون میشن و باهاش میرن کتابخونه و کتاب رو تحویل میدن. نکته جالب توجه اینه که اون موقع کتابخونه شیفت پسرا بوده و با رفتن اونا به کتابخونه، وضعیت پسرا عوض میشه. یعنی پسرا به جای خوندن داشتن می نوشتن. (یعنی نمی دونی چی می نوشتن؟! بابا تو دیگه کی هستی! دست خنگا _با کسره زیر خ!_ رو بستی! خب داشتن شمارشونو می نوشتن و چند تا جمله عاشقانه!) مسئول کتابخونه که اوضاع رو اون طور می بینه، خیلی زود، تند، سریع (!) کار نجمه رو راه می ندازه و دخترای گل رو راهی مدرسه می کنه!

توی راه مدرسه، زهرا (که واسه حرف چرت زدن استاده!) به بچه ها میگه: شنیدین فلانی می خواد واسه عروسی پسرش، مهدی مقدم رو بیاره کازرون؟!

نجمه، تارا، بهاره و شیوا هم که از تعجب شاخی بیرون آورده بودن که اندازه فاصله اونا تا مدرسه بوده (!) با هم میگن: "اوووووووه، نه بابا!" _اونا به خاطر تعجب خیلی زیاد، صداشون به مقدار خیلی زیاد، خیلی زیادتر از قبل شده بوده!_

همون موقع ماشین پلیس110 از کنارشون رد میشه و صداشونو می شنوه و می زنه کنار و آقا پلیسه (که "شبا که ما می خوابیم، آقا پلیسه بیداره!" ) از ماشین پیاده میشه و میاد جلوی این دخترای معصوم و میگه: چرا توی خیابون بلند حرف می زنین؟ زهرا میگه:کی؟ ما؟ اون میگه:بله، شما! زهرا میگه:ما به این آرومی، داریم میریم مدرسه. چرا بلند حرف بزنیم؟ ما نبودیم! آقا پلیسه هم میگه:خودم با چشمای خودم دیدم. چرا بلند حرف زدین؟ زهرا هم میگه:آخه دیوار موش داره، موش هم گوش داره! (یعنی اینکه برو پرتقال فروش رو پیدا کن!) آقا پلیسه هم که می بینه از حرف زدن با این دخترای گل، چیزی دستگیرش نمیشه (!) بهشون میگه: خب برید مدرسه تون و دیگه توی خیابون بلند حرف نزنین! زهرا هم میگه: ما نبودیم که بلند حرف زدیم! موشای توی دیوار بودن! و این موقع بوده که آقا پلیسه هم از خنده می ترکه!

خلاصه اینکه دختران بد (!) اومدن مدرسه و واسه ما (من، سحر، لادن، فرنوش، نازی و چند تای دیگه!) جریان رو تعریف کردن.

بهاره می گفت: اگه کار به جاهای باریک می کشید، من یکی به کارهایی که نکردم هم اعتراف می کردم!

 


]  [ ]

 ::جمعه سی و یکم خرداد 1387
 
اندر احوالات من و دندونم!

_سه شنبه، 28 خرداد 87، خونه مون!

صبح که برای چهارمین بار توی عمرمان ساعت 7 از خواب بیدار شدیم، سرمان درد می کرد. گفتیم حتما به خاطر این است که زود از خواب بیدار شدیم. ظهر طرف راست سرمان درد می کرد. بازم به همان جریان صبح ربطش دادیم و خوابیدیم. عصر از خواب بیدار شدیم و دیدیم که طرف راست صورتمان 2 برابر شده و نمی توانیم دهانمان را به طور کامل باز کنیم.

هر طور بود دهانمان را باز کردیم و  دیدیم که لثه  سمت چپ، پایین اندازه یک گردو شده و درد ناشی از سرمان نیز به همین دلیل است!

آن موقع بود که پنج تومنی مان افتاد که قرار است دندانی در بیاوریم معروف به عقل! و یادمان آمد که یک ماه پیش که دیداری با دکتر... داشتیم، بهمان گفت که هر وقت احساس درد دندان داشتی، بیا تا لثه ات را جراحی کنم و دندانت را بیرون بکشم!

ساعت 7:25 عصر همان روز، مادرمان با مطب دکتر تماس گرفت و برای فردا صبح ساعت 9:30 وقت معاینه گرفت.

ساعت 12 شب هم آن گردوی ورم کرده ترکید و به مقدار زیاد خون ریزی کرد و آن موقع بود که درد طرف راست سرمان به طرز نامحسوسی کاهش یافت و ما بدون سردرد به تخت خواب رفتیم. همان طور که گفتیم لثه مان (همان گردوی معروف!) به مقدار زیادی خون آمد و خون ریزی تا ساعت 2 نیمه شب ادامه داشت و امانمان را برید/ نصف کرد/ قطع کرد (می توانید گزینه های دیگری به _با کسره زیر ب_ گزین کنید!)

 

_چهارشنبه، 29 خرداد، مطب دکتر...

ساعت 9:40 مطب دکتر بودیم (ما و مادرمان). دکتر... به مقدار زیادی پر مشغله بود و بیماران آشفته حال منتظرش. صبق بند "پ" منشی مطب دفترچه بیمه مان را گرفت و دکتر... با آن خط زیبایش بریمان نوشت که برویم عکسی از دندانمان  بگیریم و بازگردیم. ما (یعنی خودم!) نیز به دکتر... گفتیم: برمی گردم! (مثل سنجد بخوانید!)

بعد از 30 دقیقه معطل شدن در رادیولوژی، موفق به گرفتن عکسی سیاه، سفید، خاکستری، نوک مدادی (اگر رنگی از قلم افتاده، در اسرع وقت به ما خبر دهید!) شدیم و با زمزمه این شعر به مطب دکتر... بازگشتیم. خوشحال و شاد و خندانم/ ... (!)

به مطب برگشتیم، هنوز شلوغ بود. دوباره طبق بند "پ" نزد دکتر رفتیم و دکتر گفت فردا یم عدد نوبت بگیر و بیا تا دندانت را جراحی کنم و دندان عقلت را بیرون بیاورم! ما گفتیم (یعنی خودم!): دکتر...، خیلی درد دارد؟! و دکتر... این طور جوابید: شما وقتی دستتان را می برید (با ضمه روی ب!) درد دارد، حالا توقع داری لثه تان شکافته شود و دردی نداشته باشد؟!

ما گفتیم: دکتر...، یک کلام بگویید انا الله و انا علیه راجعون! دکتر...، مادرمان و خانم... (منشی) به مقدار کافی به ما خندیدند! (آخر مگر ما دلقکیم؟!!!)

دکتر... گفت: دفترچه ات را بده تا برایت دارم بنویسم. دفترچه را دادیم و دکتر برایمان دارم نوشت و در آخر گفت آمپول هایت را فردا برایت می نویسم! گفتیم: مگر آمپول هم لازم است؟! دکتر... گفتند: بلی، فقط دو عدد! و ما گفتیم: ماماااااان  و باز هم حاضران در اتاق پزشک به ما خندیدند!

 

_پنج شنبه، 30 خرداد، مطب دکتر...

ساعت 11:35 به مطب دکتر رسیدیم و ساعت 12:45 خانم های ... و ... (منشی های مطب) ما را برای جراحی (نبرد سخت من و دندان و لثه ام و دکتر!) حاضر کردند.

اول نوبت زدن آمپول بی حسی بود. با هر بی حسی که دکتر در مغز لثه مان خالی می کرد، جیغی می کشیدیم و سرخ می شدیم!

یادمان رفت بگوییم که باز هم طبق بند "پ" و به درخواست من، بی حسی را خیلی زیلد کردند تا ما عذاب نکشیم.

بعد از زدن بی حسی دکتر رفت تا 10 دقیقه دیگر بیاید.

بعد از 15 دقیقه دکتر آمد و بهمان گفت: حاضری؟! گفتیم: کمی تا قسمتی ابری و طوفانی در برخی نقاط! دکتر... گفت: این قدر بی مزه نباس، حاضری؟! گفتیم: همان جواب قبلی!!!

و دکتر که جلوی خنده اش را گرفته بود، شئ تیزی را برداشت و به ما گفت دهانت را باز کن!

چشمتان روز بد نبیند، صدای خورد شدن دندان عقلمان (که 75 درصد از آن باقی ست!) را می شنیدیم و آه می کشیدیم. 10 دقیقه گذشته بود که دکتر... گفت: دندانت چه قدر درشت است؟! خواستین بگوییم: بگو ماشالا، ولی قدرت صحبت کردن را نداشتیم! و بعد هم رو به منشی هایش (دستیارانش در عمل!) گفت: این دختر خیلی خوش شانس است! دندان پسر عمه اش هم به همین صورت بود ولی 35 دقیقه معطل بیرون آوردنش شدیم! خواستیم بگوییم: خب ما با بقیه فرق می کنیم، ولی باز هم قدرت صحبت کردن را نداشتیم! دکتر اضافه کرد: به خاطر این خوش شانسیتان، ان شا الله یک دانشگاه خوب قبول شوید. خواستیم بگوییم: خدا از زبانتان بشنود ولی باز هم قدرت صحبت کردن نداشتیم!

چند دقیقه بعد که احساس کردیم چیزی داخل دهانمان نیست، از سر کنجکاوی دهانمان را باز کردیم تا ببینیم بالای سرمان چه خبر است؟! بازم چشمتان روز بد نبیند، دست دکتر... را بالای سرمان دیدیم که نخ بخیه و پنس توی دستش بود و داشت آن ها را حاضر می کرد تا لثه ما را بدوزد! حالا خوب بود که نمی خواست گلدوزی کند!!!

ساعت 1:40 ظهر، کارمان تمام شد و با لپ (با ضمه روی ل) ورم کرده، همراه با مادر عزیزمان در اتاق دکتر بودیم تا دکتر بیاید و آمپول هلیی را که دیروز مژده شان را داده بود، برایمان بنویسد. دکتر آمد و گفت: 2 تا از آمپول هایت را امروز بزن و دیگری را فردا! قدرت صحبت کردن نداشتیم از عصبانیت سرخ شده بودیم. آخر دیروز نوید 2 عدد آمپول را به ما داده بود و حالا که دیگر ما قدرت صحبت کردن را نداشتیم، تعداد آمپول ها را به 3 رسانید!

طبق شخن "اینم بمونه!" خداحافظی کردیم و راهی منزل شدیم. 20 دقیقه از ورودمان به خانه گذشته بود که درد امانمان را برید/ قطع کرد/ نصف کرد (به گزین کنید!) و اشک های زیبایمان را جاری کرد و جیغمان را به کوچه هفتم برد!

پرستارهای مهربانم (مادرم و دو خواهرم!) هر کاری می کردند من آرام نمی گرفتم، به ناچار مسکنی قوی خوردیم و آرام تر از قبل شدیم ولی هر از گاهی اشک های زیبایمان جاری می شد و صدای جیغمان نیز به کوچه هفتم می رفت!!!

عصر ساعت 7 با پدر و مادر عزیزمان به درمانگاه... رفتیم تا آمپول هایمان را بزنیم. باید رگماه را سوراخ می کردیم و مخلفات آمپول هایمان را در آن می ریختیم. (تزریقی نبودیم که شدیم!)

با اولیا آمپول صورتمان قرمز شد و غرق در عرق شدیم! خانم آمپول زن مهربان که هول شده بود، به ما تا 15 دقیقه اجازه خروج نداد و منتظر بود که ما را تشنج بگیرد و شاید هم عکس این جمله!

هرطور بود آن خانم آمپول زن مهربان را راضی کردیم که ما از شما بهتریم و به خانه بازگشتیم. شب ساعت 11:15 به تماشای مسابقه آلمان و پرتغال نشستیم و به مقدار زیادی لذت بردیم و به خاطر گل سوم که شماره 13 آلمان (همون میشائیل خودمون!) وارد دروازه پرتغال کرد، به مقدار زیادتری خوشحال و شاد و خندان شدیم و به چهره اخم کرده رونالدو می خندیدیم! ها...ها...ها

 

_جمعه، 31 خرداد، درمانگاه...

صبح برای پنجمین بار در عمرمان ساعت 7:15 از خواب بیدار شدیم و ساعت 9 رفتیم درمانگاه تا آمپول دیگرمان را بزنیم. خانم آمپول زن مهربان دیروزی نبود و خانم آمپول زن بداخلاق و کارنابلدی بود که بعد از سه بار سوراخ کردن رگ آرنج ما، تصمیم گرفت که آمپول را به پشت دستمان تزریق کند! به دلیل اینکه نامهربان و کارنابلد بود، مثل خانم آمپول زن مهربان دیروزی برایمان دل نسوزاند! ولی خودمان 10 دقیقه همان جا ماندیم تا او یاد بگیرد با دیگر بیماران چه طور رفتار کند و مثل خانم دیروزی مهربان و کاربلد شود!

ساعت 8:52 شب جمعه، 31 خرداد است و درد دندان امانمان را بریده است! هر کسی دارد به ما مب خندد، از خدا می خواهیم که این درد دندان را نصیبش کند تا بفهمد یک کیلو ماست، چه قدر کره دارد؟! (البته ما ماست کم چرب می خوریم!)

 

و در آخر باید بگوییم که:

حال من خوب است،

اما تو باور نکن!

 


]  [ ]

 ::شنبه بیست و پنجم خرداد 1387
 
تموم شد!

هـِ... هـِ... هـِ... هـِ... هـِ... نفسم بند اومد! بالاخره تموم شد، امتحانا رو میگم. با وجود اینکه از تموم شدن امتحانا خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی (نتیجه= مجموعه نامتناهی و نتیجه دوم اینکه چه بچه درس خونی شدم من! واسه حرف زدنم هم دلیل میارم!) خوشحال و شاد و خندانم، ولی دلم واسه بچه ها خیلی خیلی خیلی خیلی (همون نتیجه گیری بالا!) تنگ شده. واسه درس نخوندن هامون، واسه اذیت کردن هامون، واسه احضار شدن به کلبه وحشت (دفتر مدرسه!)، واسه مداد مسخره نجمه، سوت زدناش، واسه گوشیش که اونو تلکه کردیم! (آخرین زورگیری من دو روز پیش بود!)، واسه زهرا و اون حرفای چرتی که می زد، واسه تارا و گیری که داده بود به  loyal! واسه بهاره و M گفتناش! واسه فرنوش و جیغ کشیدناش! واسه سحر و درس خوندناش و اینکه همیشه می خواست ما رو نصیحت کنه که درس بخونیم! واسه لادن و (لادن تو باش، باهات کار دارم!)، واسه نازی و عصبانی شدناش به خاطر چیزای خیلی (اینجا دیگه همه چیز تمومه، اون نتیجه گیری هم کاری از دستش بر نمیاد!) کوچیک(!) ، واسه خودم و حرف زدن هام و آواز خوندنام! واسه...

امروز دیگه تموم شد، همه روزای خوش با هم بودنمونو گذاشتیم توی مدرسه و اومدیم خونه، تا واسه کنکور حاضر شیم! (البته آروم آروم، نم نمک، نرم نرمک، آهسته آهسته و ...)

لادن جون، می دونم که حالا داری اینو می خونی و به این فکر می کنی که من باهات چی کار دارم؟! از همه کسایی که دارن می خونن خواهش می کنم به لادن بگید که ترم دیگه بیاد زبانکده.

لادن به جون خودم حیفه که بیخیال زبانکده شی. پنج ساله که داریم میریم، سه سال دیگه تحمل کنی تمومه. از روز اول با هم بودیم، بذار تا با هم تمومش کنیم.  

خانم ها، آقایان یکی این لادن ما رو نصیحت کنه!

 

پ.ن_ منتظر خاطره های 25 فروردین به بعد باشین! این یه هشداره!!!

 

 


]  [ ]

 ::یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
 
همه رفتنی هستن،منم رفتنی شدم!

 سلام. خیلی کوتاه میگم. به خاطر امتحانام نمی تونم بیام تا 25 خرداد! می دونم الان داری میگی: (نرو، تو هم مثه من نمی تونی دووم بیاری، نرو! _من نمی تونم دووم بیارم؟! عمرا!!!)

فردا قراره مدرسه ما رو ببره واسه دیدار رهبر! مطمئنم که فردا یه روز پرخاطره و خنده دار میشه (مثل بقیه روزهامون!) ولی با درجه بیشتر! اگه اتفاق های فردا ممیزی نباشن (!)، بعد از امتحانام اونا رو می نویسم! (آخه می ترسم یه چیزی بنویسم که وبمو تعطیل کنن!)

درسته که وبلاگ رادیوییم قدیمی تره، ولی من اینجا رو بیشتر دوست دارم، آخه اینجا خودم هستم و  واسه خودم می نویسم، نه واسه رادیو جوان! دلم واسه این وب تنگ میشه خیلی زیاد. ببین اینقدر. نه، نه دستتو بیار پایین، کمتر، کمتر! آره، همین قدر!

از همه بچه هایی که توی این مدت با من بودن و همراهیم کردن ممنونم. ببخشید که نمی تونم بهتون سر بزنم. 25 خرداد به بعد جبران می کنم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه تشکر از عرفانه عزیزم که واسه پست قبلی سنگ تموم گذاشت. من مسافرت بودم (تعطیلات عید، یادش به خیـــــــــــــــــــر!) و عرفانه جون به بچه هایی که اینجا لینک شدن (همین بغل!) خبر آپ منو داد.

عرفانه جون می خواستم یه جور دیگه ازت تشکر کنم ولی به خاطر جریانی که توی وب خودت و بقیه خوندم، دپرس شدم!

 

 

توجه کردی چه قدر کوتاه گفتم یعنی نوشتم!

دیگه رفتم!

 


]  [ ]

 ::چهارشنبه هفتم فروردین 1387
 
فقط تشکر می کنم!

 همون روز! (یک شنبه):

 

تشکر می کنم از گوشی داداشم که رادیو رو با کیفیت هر چه ناتمام تر واسه م پخش کرد. تشکر می کنم از راننده اتوبوس که 20 دقیقه ما رو توی اتوبوس نگه داشت و ما از گرما داشتیم خفه می شدیم. تشکر می کنم از جاده های پر پیچ و خم کشورمون که نذاشتن من 2 دقیقه، فقط 2 دقیقه رادیو رو بدون پارازیت (پارازیت رادیو جوون نه _پارازیت تو مایه های صدای رضا آفتابی بود!_) بگوشم. تشکر می کنم از شاگرد راننده اتوبوس که روی داداشم کلی (به میزان لازم) آب ریخت. فعلا ساعت 7:15 عصر هست و من فقط و فقط تشکر می کنم!!!

 

تشکر می کنم از رادیو که از ساعت 7:40 قطع شد. (به خاطر پیچ های وحشتناک جاده!) تشکر می کنم از خودم که از 7:40 خوابیدم و 8:50 بیدار شدم و دیدم که هنوز توی راه هستیم. (کو تا برسیم؟!!!) تشکر می کنم از فریده (آبجی + 5 دقیقه! _چیزی متوجه نشدی؟! خودم می دونم!!!) که با گوشیش کمک کرد تا من اینا رو بنویسم. البته تشکر می کنم از گوشی فریده!

ساعت 9، باز می خوابم و از خواب تشکر می کنم!

 

تشکر می کنم از خودم که ساعت 11:15 باز از خواب بیدار شدم و دیدم که تازه گناوه هستیم. تشکر می کنم از علی یازده ساله ای که تا اون موقع دست فروشی می کرد و می گفت با داییش اومده اینجا! (یعنی اونجا! حالا مهم نیست کجا!؟) تشکر می کنم از خودم که باز خوابیدم و ساعت 2 از خواب رنگین کمونی بیدارم کردن (داداشم و فریده) و گفتن که رسیدیم!

تشکر می کنم از راننده اتوبوس که مثل لاک پشت رانندگی کرد و وقتی که از اتوبوس پیاده شدیم ازش تشکر کردیم! تشکر می کنم از آرزو و کیوان (دختر عمه گلم و نامزدش) که تا اون موقع بیدار موندن! تشکر می کنم از فریده و آرزو که تا ساعت 3:15 حرف زدن و نذاشتن که من بخوابم (از رو نمی رو که!!!)

 

 

روز بعد (دوشنبه):

 

تشکر می کنم از خودم که ساعت 11:30 ظهر از خواب بیدار شدم و دیدم که همه خواب هستن! (منظور از همه فریده و آرزو هست!) تشکر می کنم از فریده که 10 دقیقه بعد بیدار شد. تشکر می کنم از آرزو که هنوز بیدار نشده (ساعت 11:50 ظهره!) و دوباره تشکر می کنم از آرزو که بالاخره ساعت 12 بیدار شد و گفت که هنوزم خوابش میاد!!!

 

تشکر می کنم از هوا که خیلی خیلی گرمه. تشکر می کنم از خیابون های یک طرفه ماهشهر که زحمت رد شدن از خیابون رو واست کم می کنن! همچنین تشکر می کنم از چراغ راهنماهاشون که خیلی تعدادشون کم هست و دیده نمیشن!

  

 


]  [ ]

 ::یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386
 
یادم باشد (همینجوری، الکی)

 یادم باشد

فردا را، جلو بیاندازم

و ساعتم را کوک کنم روی چه وقت!

فردا باران بگیرد

بیاید تا نزدیکی های عصر

و برگردد

یادم باشد

اگر آهسته گام بردارم

دیرتر شب می شود

و آفتابگردان ها

چند دقیقه دیرتر لال می شوند

چیزهای دیگری هم یادم باشد

یادم باشد

یادم باشد

یادم باشد

دوستت دارم.

                                 حسین شکربیگی_از کتاب "نیمی از صورتت را عاشقم"_

 


]  [ ]

 ::پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
 
کلاس بتکون = نمره بگیر

 

امروز قرار بود که ما دانش آموزای دسته گل مدرسه رو تمیز کنیم، یعنی دانش آموزای گل هر کلاس، کلاس خودش رو بتکونه! ساعت اول خانم... اومد و خواست که ریاضی درس بده، ما هم کلی اعتراض کردیم و اون به دادن دو عدد تست ریاضی اکتفا کرد و ما راحت شدیم. خانم... (معاون عزیزتر از جون!) اومد و بهمون گفت همه بچه ها دارن کلاسشونو تمیز می کنن و فقط شما (دوم ریاضیا) نشستین اینجا و کاری نمی کنین. مگه شما نمی خواین نمره بگیرین؟! (قراره که هر دانش آموزی که کلاس رو تمیز می کنه نمره بهش اضافه کنن، واسه درس ریاضی! _خلاصه دیگه توی دبیرستان تـــ... (!) وقتی بحث نمره اضافه کردن پیش بیاد، همه واسه یه نمره سر و دست می شکنن!_ ) ما هم هر کدوم رفتیم اسممونو واسه یه قسمتی نوشتیم و شروع به فعالیت مفید کردیم! من و نازی کامپیوتر و دیوارها رو تمیز می کردیم و لادن، سحر و فرنوش هم چارچوب در کلاس!

خانم... که گیر داده بود و از کلاس بیرون نمی رفت و نمی ذاشت ما خوش باشیم. دیگه به هر زوری که بود اونو از کلاس بیرون انداختیم (!) و در کلاس رو بستیم و به شیطنت (البته به مقدار کافی) پرداخته، ولینمی دونم چرا خانم... برگشت توی کلاس و کلی باهامون بد رفتاری کرد! دانش آموزای بیچاره!!!

بهاره هم قرار بود به من و نازی کمک کنه و کامپیوترها رو تمیز کنه!

بچه ها یه سطل آب آوردن توی کلاس تا با اون آب کف کلاس رو تمیز کنیم. بهاره هم تا وقت رو مناسب خرابکاری دید، یه بسته تاید ریخت توی اون آب و هم زد تا کلی کف بالا اومد. بعدم اون سطل رو بلند کرد و ریخت روی یکی از کامپیوترها!!! بعد از این کار هم از صحنه جنایت متواری شد و هنوز خبری ازش نیست! (یعنی خبری ازش هست، ولی از شاهکاری که کرده خبری نیست. یعنی هنوز کسی کامپیوترها رو روشن نکرده تا متوجه شاهکار اون بشه!)

کلاس رو که تمیز کردیم، بچه های گل دوم ریاضی، احساس تشنگی کردند و من و مرجان مامور دزدیدن آب از دفتر مدرسه شدیم! (خودشون آب خنک و گوارا می خورن اونوقت ما باید بریم آبی رو بخوریم که از توی آبگرمکن بیرون بیاد. _آبسردکن مدرسه ما دست کمی از آبگرمکن نداره واسه همینه که بعد از چند سال زندگی اسمش رو عوض کردیم!_ ) اینکه با چه ترس و لرزی آب آبسردکن رو خالی کردیم توی پارچ و دوباره آب کم اومد و ما برگشتیم و از یخچال مدرسه یه قالب یخ کش رفتیم خودش یه داستان جدا داره و اگه اونو هم بگم اینقدر می خندین که می ترکین. اون موقع ست که باید بگم: ... بیار و باقالی بار کن!

بعد از تمیز کردن کلاس، رفتیم توی حیاط مدرسه و دست زدیم و خوندیم و یه خورده هم حرکات موزون و ناموزون انجام دادیم! نمی دونم کدوم نامردی بود که ما رو لو داد و خانم... اومد تا بهمون بگه: دخترای گلم، مدرسه جای این کارا نیست! و این موقع بود که چهل عدد دانش آموز با سرعت نور از محل حادثه گریختند و بعد خبر آمد خبری در راه است!!! ببخشید... یعنی اینکه خبر اومد که سرکار بودیم و خانم...ای هم در کار نبود! (حالا سرکارتر از من شمایی هستی که داری اینا رو می خونی!!!)

بعد از سه ساعت بهمون گفتن که خوشی بسه و برید سر کلاستون و ما هم با زور (جریان نمره کم کردن و ...!) رفتیم سر کلاس ادبیات و بعد از یه ساعت هم که زنگ مدرسه نواخته شد و بعد از چند کیلو خداحافظی های رمانتیک و غیر رمانتیک برگشتیم خونه. مدرسه که ما رو تعطیل نمی کنه، خودمون از امروز مدرسه رو تعطیل کردیم. (یعنی این به اون در!!!)

 

 


]  [ ]

 ::جمعه هفدهم اسفند 1386
 
شاید...

 

دیروز، پنج شنبه، مصادف با 16 اسفند ماه 1386، 6 مارچ 2008 و 27 صفر 1429 (تاریخ گویا نبودم که شدم! خب اینم بمونه، مثل بقیه...) توی مدرسه خیلی خوش گذشت.

ساعتی رو که ورزش، نرمش، سلامتی با ... (هر وقت اسپانسر پول داد این قسمت کامل میشه!) دبیر محترم که مثل اکثر اوقات پایه کارامون بود رو دور زدیم و به انجام بازی شیرین "وسط وسطی" (ما یه چیزِ دیگه بهش میگیم!) پرداخته و کلی حال کردیم، از نوع مثبتش!

عصر توی زبانکده من و لادن Quiz داشتیم! چشمتون روز بد نبینه (نخونه!) لادن رو خواب برده بود، شاید هم خواب لادن رو برده بود! و منم که یه لنگه پا مونده بودم باکلی کار نکرده و یه هفته بی خوابی!

ساعت 6:10 رسیدم زبانکده. ساعت 6:35 خانم... اومد و می خواست امتحان رو شروع کنه. بهش گفتم (با زبان بیگانه!) لادن نیومده! میشه چند دقیقه صبر کنین؟ گفت: چرا نیومده؟ منم گفتم: قرار نبوده که نیاد. اگه هم می دونستم نمی گفتم که منتظرش بمونیم تا بیاد. و خانم... گفت: حالا برگه ها رو میدم، شاید بیاد! شاید...

بالاخره ساعت 6:45 بود که لادن با چشمای پف کرده اومد و گفت که خوابش برده بوده (شاید هم خواب ...)

وقت امتحان 30 دقیقه بود. از اول کار، لادن که پشت یر من نشسته بود، می گفت هیچی بلد نیستم و منم تاکید می کردم!

خلاصه برگه هامونو دادیم و از کلاس (کلبه وحشت!) بیرون اومدیم. برگه لادن که سفید بود، برگه منم سیاه سفید (کمی تا قسمتی ابری!!!) با لادن قرار گذاشتیم که ترم دیگه هم توی همین Level همدیگه رو ببینیم!

ساعت 8:15 برگشتیم خونه هامون. (جریان "نخود نخود، هر کی رود خانه خود" هست!) ساعت 10:30 به وسیله کارت اینترنت یکی از دوستان Connect  شدم و از اونجایی که من و لادن با هم تله پاتی داریم، لادن هم  On بود. جالب اینجاست که هردومون خیلی خوشحال و شاد و خندون بودیم!

لادن می گفت ایشالا من ترم دیگه Fail شم که از دست تو (یعنی من!) راحت شم. منم (یعنی خودم!) می گفتم: خدا کنه! چی از این بهتر؟!

این وسط فقط سر حمیده بی کلاه موند! حالا خودتو هم بکشی نمی گم حمیده کیِه!

 


]  [ ]

 ::دوشنبه ششم اسفند 1386
 
ورزشکار باشین، مثلِ ما!!!

 دیروز یکشنبه بود و همونطور که میدونین آخر خندیدن بود. از دیروز بگذریم، خیلی طولانیه. بریم سراغ امروز! امروز هم ساعت اول شیمی داشتیم و خوش گذشت ولی خیلی خوش نگذشت. آخه قرار بود ازمون درس سوال کنه و ما هم به دلایلی نخونده بودیم. یعنی خونده بودیم ولی چیزی یاد نگرفته بودیم. یعنی یاد گرفته بودیم ولی نه اون طور که بخوایم مثل... جواب بدیم. یعنی جواب میدادیم ولی نه مثل...! یعنی بعضیا مثل... جواب میدادن ولی ما نه. یعنی ما جواب میدادیم ولی نه مثل اونا. یعنی اونا جواب میدادن ولی نه مثل ما. ولی در کل ما هم جواب میدادیم ولی مثل اونا نه، اونا هم جواب میدادن ولی مثل ما نه!!! (حالا که مغزتون دود کرد ادامه شو بخونین، البته اگه مغزی باشه!)

ساعت دوم زبان فارسی داشتیم و دبیر محترم هم سه جلسه ست که باهامون قهر کرده. قهر اونم دلیل داره، اگه میخواین دلیلشو مثلِ بالایی بگم؟!

زنگ تفریح که خورد، رفتیم و ورزش همگانی مدرسه رو که واسه جشنواره هست تمرین کردیم. منم که جزو ورزشکاران پیروز باشید مدرسه هستم و از اجزای فعال مدرسه در امر ورزش رفتم و هنرم رو به بقیه نوشون دادم!!!

بعد رفتیم سر کلاس زبان انگلیسی (البته 10 دقیقه اول رو من جیم زدم _جریان همون فعال بودن در امر ورزش هست!_ ) سر اون کلاس هم بعد از گرفتن کشتی (همه نوعش رو خریداریم _آزاد/ فرنگی/ کج!!!_ ) یه خورده موج مکزیکی زدیم و دیگه سر و ته کلاسو به هم آوردیم.

مدرسه که تمام شد، من و لادن (که خیلی پرمشغله هستیم) با سرویس مدرسه رفتیم زبانکده. حالا اینکه تو سرویس چه بلاهایی رو سر مردم عزیز فرود میاوردیم، بمانـــــد!!! از سرویس پیاده شدیم و از خیابون رد شدیم (اول طرف چپ رو نگاه کردیم بعد تا وسط خیابون رفتیم و بعد هم طرف راست رو نگاه کردیم!) و رفتیم یک عدد کارت اینترنت ناقابل خریدیم (پس فکر نکردی من چه طوری اینجا هستم، خب کارت خریدم دیگه!) و باز از خیابون رد شدیم (با استفاده از قوانین بالا!) و رفتیم زبانکده. اونجا هم یه خورده سوتی دادیم و ساعت 8 شب اومدیم خونه. چه روز پر کاری داشتیم ما (من و لادن!)

راستی امروز از وقتی رفتم مدرسه رادیو همراه م بود، ولی نیست خیلی پرکار هستم یادم رفت نشونی رو بگوشم!

فردا قراره همون خانم وفاداره بود (واسه درس آمادگی دفاعی اومده بود) دوباره بیاد! چه خوش بگذره فردا!!!

 


]  [ ]

چند جمله...

سلام. بهم میگن فاطمه ددهداران! حتما اسمم اینه!!!
اینطور که گفتن و شنیدم، شنبه 23 آذر 1370 ساعت 5:30 عصر، دنیا اومدم و یه ملت رو خوشحال کردم و همچنان هم دارم اون ملت و بقیه ملت رو خوشحال می کنم!
نوشته ها و داستان هایی که اینجا می خونی، همه واقعی هستن، مگر اینکه خلافش ثابت شه!
دوست دارم وقتی اینجا هستی، خوشحال باشی و بخندی! وقتی که داری قهقهه می زنی هم یه کامنت بذار تا تو رو هم شریک خاطره هام بدونم!

اگر از طرفدارای رادیو جوون هستی، یه سد بزن:
www.7-taraneh.blogfa.com

ما هستیم!

خاطره

گذر خاطره

 

گذشته ای که خاطره شد

تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386

خاطره ها

فاطمه دهداران (خودم)
shadow
سعید پورمحمودی
بهاره جون
اشکان صادقی
شیوا جون
عرفانه جون
حمید محمدی
فرشته جون
IQ
حسین
زهرا tnt
سارا گلی
نینا جون
هادی
میلاد
انوشه عزیز
فرزانه عزیز
حورا جون
امیر
حسن ایدریساوی
بهاره جووووون
بهاره گلم
م.ی گلم
یه دخترکاملا اصیل ایرانی

قالب از

نازنین
www.Naazanin.com