_از اِلِنا ی 4 ساله سوال کردیم عشق یعنی چی؟ گفت: "عشق یعنی عاشق." گفتیم عاشق یعنی چی؟ گفت: "عاشق یعنی بوس." !
_پارسال، معلمِ ثمینِ 6 ساله انقد بهشون مشق گفته بود و ثمسن هم انقد مشق نوشته بود که آرتروز گردن گرفت!
_25 آبان، نسرین به مناسبت 23 آذر هدیه تولدم رو داد! گفت نمی تونستم تا اون موقع صبر کنم! وقتی خریده بودمش باید بهت تقدیم می کردم! مشعوف شدم!
_آقای سین، دبیر دیفرانسیل آموزگاهمون، گفت که تابستون با یه نفر کلاس خصوصی داشته، رفته خونه شون. مامان دختره واسه ش چایی میاره، چایی رو میریزه روی آقای سین!
_پنج شنبه عصر، تولد درنا توی کنسرت بزرگ گروه آفتاب (!) به اضافه 5 نفر از انتظامات سالن که زوم کرده بودن روی ردیف 12 نفره ما و پیتزا 110 (!) به اضافه اعمال شاقه ما، به طرز وحشتناکی خوش گذشت!
_دیروز عصر رفتم گزینه2، اونجا فهمیدم که پشتیبانم از گزینه2 رفته! و بعد فهمیدم آقای دال، مسئول گزینه2، باهاش دعوا کرده و اون رفته! بچه ها رو جمع کردم و رفتیم کودتا! توی اتاق آقای دال. فکر می کنم بی نتیجه بود!
_داداشم منو برد خونه الی اینا (الهام!) می خواستم جزوه عربی شو بگیرم. تا از ماشین بیرون اومدم بارون زد. به الی گفتم پا قدم رو می بینی؟ از حالا به مناسبت 23 آذر بارون می زنه!
_شب توی خونه بودیم... یه هو صدای جیغ و داد و فریاد از توی کوچه اومد! گویا پسر 15 ساله همسایه مونو دزدیدن! گفتم اگه منو دزدیده بودن انقد بهشون غر می زدم که 23 آذر تولدمه، اونا منو پس می فرستادن!
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
من می تونم
.
.
.
واقعا من می تونم؟؟؟
به مدت کم/ زیاد نت نیستم...
از تمامی دوستان جان (!) خواهشمندم وبلاگ هایشان را آپ نفرمایند تا من برگردم! زیرا اینجانب حوصله آرشیو خوانی را ندارم! (لیست دوستان جانی که نباید آپ کنند در ادامه مطلب!)
از اینکه این کار را نمی کنید بی نهایت سپاسگزارم!
+نظرها در پست قبل!
