تبليغاتX
گذشته ای که خاطره میشه
گذشته ای که خاطره میشه
نوشته های یک نیم بچه فهیم کنکوری...
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 توسط باقیمانده های یک گلابی

 پس از سال ها انتظار (!)، شنبه شب، من و داداشیم تصمیم گرفتیم به پیاده روی برویم!

ساعت 11 شب، من و داداشیم لباس می پوشیم... مامان می گوید: "این موقع شب؟" می گوییم: "بلی!" مامان می گوید: "..." مامان چیزی نمی گوید! فقط حرص می خورد از دست کارهای ما!

تا سر 4راه بالای خانه می رویم، من سردم می شود! لرزم می گیرید! دندان هایم صدا می دهند! می گویم: "منجمد شدم! برگردیم! نمی دانستم هوا به این سردی است! وگرنه لباس گرم می پوشیدم!" داداشی مان می گوید: "بی مزه نشو! هوا که سرد نیست!" می گویم: "دستم یخ زده!" دستم را می گیرد... چه دست گرمی دارد! می گوید: "از این طرف برویم که در مسیر باد نباشیم... بعد به خیابان ح برویم و از آن 4راه پایینی خانه، به خانه برگردیم؟" می گویم: "من از خیابان ح می ترسم! می ترسم روزها به آنجا بروم، حالا که شب است و کازرون شهر مردگان می باشد!" می گوید: "خب برگردیم؟" می گویم: "نه! برویم!"

می رویم... توی خیابان ح همه ش دست داداشیم را گرفتم و هر چند دقیقه اطرافم را نگاه می کنم! به این باور می رسم که همه مرده اند!

انتهای خیابان ح هستیم... یک آدم می بینیم! البته در انسان بودنش شک دارم! حالش بسیار خراب است! تلو تلو می خورد... اگر فوتش کنی می افتد! رد می شود. می گویم: "داداش حالش خراااااااب بود؟" می گوید: "خراااااااااااااااب!" می گویم: "به همین دلیل از این خیابان بدم می آید!"

کمی جلوتر می رویم... 4 عدد موتور، که روی هر کدام 2 آدم نشسته است (این دفعه هم در انسان بودنشان شک دارم!) از جایی بیرون می آیند! می گویم: "فکر می کنم اینها هم حال خراااااابند!" داداش می گوید: "بلی!" آنها موتورهایشان را روشن می کنند و جیغ می کشند (!) و می روند! به آنجایی می رسیم که موتورها از آنجا بیرون آمدند! خانه خرابه ای است که دیوار های دو طرفش تا نصف ریخته است و یک در زنگ زده کوچک هم دارد! می گویم: "داداش! خانه فساد کشف کردم!" داداش می گوید: "اگر می خواهی باز هم خانه فساد کشف کنی به آن یکی خیابان هم برویم!؟" می گویم: "نه! برویم خانه."

ساعت 11:45 به خانه برمی گردیم! من برای آجی منهای 5 دقیقه ام تعریف می کنم که در خیابان ح، خانه فساد کشف کردم! چشم هایش گرد می شوند... رو به داداشیم می گوید: "چرا به آن خیابان رفتید؟ نگفتی یه بلایی سرتان می آوردند؟؟؟" می گویم: "خواهر من! آدم باید درد های اجتماع را بشناسد و ببیند!" آجی منهای 5 دقیقه مان می خندد! ادامه می دهم: "تازه کجایش را دیده ای! برای اینکه باهاشون همدرد شوم هم می خواهم به جمعشان بروم و خیلی باهاشون همدرد شوم!" داداشیم ادامه می دهد: "آره! دفعه دیگر می رویم و باهاشون همدردی می کنیم و همدرد می شویم!"

نگارش در تاريخ شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط باقیمانده های یک گلابی

 

این پست تقدیم می شود به مهدیه مفیدی! باشد که یاد خاطرات دوران تحصیلش افتد و به جوانیش بیاندیشد!

__________________________________________

صبح، دوشنبه، ساعت 7:20، هانیه، زنگ اول_

دبیر شیمی 30 دقیقه درس می دهد. یک ساعت دیگر را از خاطراتش می گوید. از خاطراتش و خانواده اش. از اینکه سال 54، رتبه 10 کنکور تجربی در کشور بوده، از اینکه فرزندانش رتبه 3 رقمی های کنکورهای اخیر بوده اند. از اینکه دختر اولش تا قبل از عید، 2 عدد کتاب تست زیست می زند! گربه و مبتکران؛ و به مادرش می گوید برای بعد از عیدش، یک کتاب تست دیگر بخرد! و مادرش هم تست گاج می خرد! (اولین سالی که گاج پا به عرصه تجارت نهاد!)

 

دوشنبه، ساعت 9:10، هانیه، زنگ دوم_

دبیر دین و زندگی همه اش درس می دهد! زیاد اهل خاطره تعریف کردن نیست. البته او اهلش باشد هم ما اهلش نیستیم. یک جورایی دل به دل راه دارد!

درس سوال می شود. دبیر دین و زندگی از اینکه 17 عدد گلابی درس را خوب فهمیده و خوانده اند، ذوق مرگ می شود!

 

دوشنبه، ساعت 10:40، هانیه، زنگ سوم_

دبیر ادبیات می آید. درس مناظره خسرو با فرهاد است. از شیرین و فرهاد و خسرو می گوید. من شیطنتم گل می کند و می گویم: "از ویس و رامین نمی گویید؟" دبیر ادبیات می گوید: "پارسال کم بود! امسال هم دست از سرم برنمی داری؟" درس تمام می شود. به گفته دبیر ادبیات درسمان زیادی جلو است!

چند دقیقه ای دبیر ادبیات از این می گوید که پسر کوچکش، سوال کرده که نکیر و منکر چه شکلی هستند؟ خوشگلند؟" و همچنین گفته که: "مامان، من دیدم همه خاک ها را روی سر مرده (با ضمه روی میم) ریختند که دیگر نفس نکشد!"

ساعت 12:30 زنگ می خورد...

 

صبح، سه شنبه، ساعت 7:20، هانیه، زنگ اول_

باز هم شیمی. این بار دبیر فقط درس می دهد. دیگر از افتخارهایش نمی گوید. درباره واکنش های تعادلی می گوید و اینکه چه قدر بچه های کلاس ما متعادلند!

 

صبح، سه شنبه، ساعت 9:10، هانیه، زنگ دوم_

دبیر زبان انگلیسی درس سوال می کند. ساعت 10:5 از گلابی درس سوال می شود، گلابی همه را می داند. در کل خاصیت گلابی همین دانستن هاست. اینکه هیچ کس نمی داند و او می داند! از طریق کرم هایی که به مغزش رفت و آمد دارند همه چیز را می داند.

گلابی یازدهمین نفری بود که از او درس سوال شد. بعد از آن دبیر زبان انگلیسی درس می دهد.

 

سه شنبه، ساعت 10:30، هانیه، زنگ تفریح_

17 نفر انسان، به فکر لغو کردن امتحان فیزیک روز بعد هستند. و به این فکر می کنند که اصلا آن دبیر فیزیک را نمی خواهند! مگر زور است؟ پول داده ایم، دبیر مزخرف نمی خواهیم! 4 نفر انسان به این فکر می کنند که کلاس فیزیکشان را غیر حضوری بگیرند تا دیگر مجبود نشوند آن دبیر فیزیک را تحمل کنند.

 

سه شنبه، ساعت 10:40، هانیه، زنگ سوم_

دبیر فیزیک می آید، با قیافه ای اخمو! هنوز درس نداده جیغ می کشد، با آن صدای انکر الاصواتش! حیف گوش های بدون سمعک ما نیست؟ در دوران پیری چه کنیم؟!

یک نفر انسان به نمایندگی از 16 نفر انسان دیگر، رو به دبیر فیزیک می گوید: "می شود فردا امتحان نگیرید؟" دبیر فیزیک می گوید: "ساکت باشید" (البته این جمله را به صورت جیغ می گوید! با همان صدای انکر الاصواتش!)

ساعت 11:40، ملیسا طاقتش طاق می شود و از کلاس می رود بیرون و به نازنین می گوید: "به بچه ها بگو دیگر بازگشتی در کار نیست! کلاس فیزیک نمی خواهم!"

تا ساعت 12:15 دبیر فیزیک خودش درس می دهد و خودش هم مثال حل می کند. 16 نفر انسان هم هر یک به کاری مشغولند! نازنین خواب یکی را با اسب سپید می بیند. سمانه و المیرا با هم شوخی می کنند و می خندند! گلابی و نسرین درباره آزمون های گزینه 2 بحث می کنند و اینکه قرار است فردا نسرین به دنیا بیاید! لادن، آیدا و نیلوفر هم مثل همیشه در حال فیلم تعریف کردن هستند؛ ققنوس، شب به شب، دلنوازان و ...! سارا، زهرا و یاسمن به آزمون های آخر هفته شان که توسط موسسه مدادچی برگزار می شود فکر می کنند. آن 6 نفر انسان دیگر را نمی دانم چه کار می کنند!

 

ظهر، سه شنبه، ساعت 12:30، هانیه، زنگ چهارم_

دبیر زبان انگلیسی برای بار دوم می آید. هر 17 نفر انسان، درباره دبیر فیزیکشان به او اعتراض می کنند! اینکه چرا او می گو.ید کار من تست نیست؟ شماها ... هستید و غیره.

دل دبیر زبان انگلیسی مان برایمان کباب می شود! و می گوید: " بچه ها، من فردا حتما با او صحبت می کنم، شما ها کنکور دارید! نباید او این کارها را کند." می گوییم: "ممنون. ولی دیگر بازگشتی در کار نیست!"

 

ظهر، سه شنبه، ساعت 2، هانیه_

زنگ می خورد و دبیر زبان انگلیسی می رود. 17 نفر انسان با هم قرار می گذارند درس بخوانند در حد مرگ، ولی امتحان نمی دهند! آن دبیر فیزیک را هم نمی خواهند!!!

 

صبح، چهارشنبه، ساعت 7:20، هانیه، زنگ اول_

تولد نسرین است و روز دانش آموز! آخرین سالی است که این عنوان را یدک می کشیم!

دبیر دیفرانسیل می آید. آیدا می رود تا سوسک پلاستیکی را وسط لیست نمرات 17 نفر انسان بگذارد که دبیر دیفرانسیل متوجه می شود! و با آن لهجه شیرازیش می گوید: "شماها اوضاع تون خرابه!"

نسرین رژ لب پلاستیکی برق دار را از میفش بیرون می آورد و به دبیر دیفرانسیل می گوید: "این را بچرخانید، با بالا آوردنش رنگ هایش عوض می شود!" دبیر دیفرانسیل می گوید: "نه! شما ها اصلا اعتبار ندارید! اون از سوسکتون! اینم از این! حتما یه جانوری داخلش گذاشتید که من بترسم!" از ما انکار و از او انتناع!

در همان لحظه معاون مدرسه برای تبریک روز دانش اموز می آید! نسرین رژ لب را به او می دهد و می گوید: "شما این را باز کنید! دبیر دیفرانسیل که به ما اعتماد ندارد!" معاون مدرسه با چشمان گرد شده اش می گوید: "این مال کیه؟" نسرین می گوید: "مال من است! لطفا بچرخانیدش" می گوید: "باشه" چرخاندن همان و برق گرفتن همان و منفجر شدن کلاس از خنده 17 عدد انسان هم همان! دبیر دیفرانسیل می گوید: "من میگم شماها اوضاع تون خرابه! به خدا وارد اجتماع شید خودتون با مشکل مواجه میشید!" باز هم می خندیم!

 

صبح، چهارشنبه، ساعت 9:10، هانیه، زنگ دوم_

16 نفر انسان، در حیاط 12 متری مدرسه ایستاده اند و به کلاس نمی روند! در دفتر مدرسه خبرهایی است! زهرا به جنگ دبیر فیزیک رفته است! و رو در رو با او به گفت گوی تمدن ها نشسته! 30 دقیقه بعد زهرا می آید و می گوید: "بچه ها، مدیر ندرسه میگه بیاید کلاس!" کسی از جایش تکان نمی خورد. مدیر مدرسه خودش می آید و می گوید: "بچه ها! من باهاتون کار درام!" 17 نفر انسان به کلاس می روند. و همه اش از این می گویند که دبیر فیزیک جانشان را به لبشان رسانده است! مدیر از کلاس بیرون می رود. 17 نفر انسان هم کلاس را ترک می کنند! و در سالن 5 متری مدرسه می ایستند. مدیر مدرسه لحضاتی بعد می گوید: "بچه ها، امتحان دارید؟" می گوییم: "آره، ولی نمی خواهیم امتحان بدهیم!" در دفتر مدرسه بسته می شود! 30 دقیقه بعد مدیر می آید و می گوید: "دبیر فیزیک از دست شما خیلی عصبانی است و می گوید دیگر به کلاستان نمی آید!" 17 نفر انسان با هم می گویند: "چه بهتر!" مدیر می گوید: "بروید از ایشان عذر خواهی کنید!" هیچ کس نمی رود! مدیر هم می رود! و می گوید: "خدتان دبیر فیزیک پیدا کنید!"

سارا با دبیر فیزیک دیگری تماس می گیرد و او می گوید که دبیر فیزیک جدید ما می شود!

17 نفر انسان خوشحالند. خبر را به مدیر مدرسه می دهیم و او هم با تعجب می گوید: "قبول کرد دبیر فیزیکتان شود؟!"  می گوییم: "بلی!"

قضیه از این قرار است که قبلا مدیر مدرسه با دبیر فیزیک جدید تماس می گیرد و می گوید دبیر فیزیک ما شود، ولی او قبول نمی کند. ولی حالا با تماس ما، او قبول کرد! مدیر یک جورایی گلابی می شود!

 

چهارشنبه، ساعت 10:30، هانیه، زنگ تفریح_

بچه های پیشِ تجربی متعجبند! که چه طور به فاصله آن زنگ تفریح تا این زنگ تفریح، دبیر فیزیک ما عوض شد! 17 نفر انسان هم می گویند: "دارندگی و برازندگی!" و همچنین: "خواستن، توانستن است!"

 

چهارشنبه، ساعت 10:40، هانیه، زنگ سوم_

دبیر گسسته که همان دبیر دیفرانسیل است می آید. 17 نفر انسان به او می گویند: "حال کردید چه طور دبیر فیزیک را دو در کردیم؟!" می گوید: "شما اوضاع تون خیلی خرابه! واقعا خودتون در عرض یک ساعت و نیم مدرسه رو به هم ریختید؟! من نمی دونستم بچه های کازرون اینقدر شر هستند!"

17 نفر انسان می خندند...

نگارش در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط باقیمانده های یک گلابی
وقتی مسنجر و یاهو نداری، جیمیل هم باهات لج می کنه و باز نمیشه، این طوری ایمیل می زنی!

ادامه مطلب...
درباره وبلاگ

بهم میگن فاطمه دهداران! حتما اسمم اینه!!!
اینطور که گفتن و شنیدم، شنبه 23 آذر 1370 ساعت 5:30 عصر، دنیا اومدم و یه ملت رو خوشحال کردم و همچنان هم دارم اون ملت و بقیه ملت رو خوشحال می کنم!
یه آدم که شامل کنکوریای سال 89 میشه!
همین و دیگر هیچ!!!
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ