تبليغاتX
گذشته ای که خاطره میشه
گذشته ای که خاطره میشه
نوشته های یک نیم بچه فهیم کنکوری...
نگارش در تاريخ یکشنبه یکم آذر 1388 توسط باقیمانده های یک گلابی

_از اِلِنا ی 4 ساله سوال کردیم عشق یعنی چی؟ گفت: "عشق یعنی عاشق." گفتیم عاشق یعنی چی؟ گفت: "عاشق یعنی بوس." !

 

_پارسال، معلمِ ثمینِ 6 ساله انقد بهشون مشق گفته بود و ثمسن هم انقد مشق نوشته بود که آرتروز گردن گرفت!

 

_25 آبان، نسرین به مناسبت 23 آذر هدیه تولدم رو داد! گفت نمی تونستم تا اون موقع صبر کنم! وقتی خریده بودمش باید بهت تقدیم می کردم! مشعوف شدم!

 

_آقای سین، دبیر دیفرانسیل آموزگاهمون، گفت که تابستون با یه نفر کلاس خصوصی داشته، رفته خونه شون. مامان دختره واسه ش چایی میاره، چایی رو میریزه روی آقای سین!

 

_پنج شنبه عصر، تولد درنا توی کنسرت بزرگ گروه آفتاب (!) به اضافه 5 نفر از انتظامات سالن که زوم کرده بودن روی ردیف 12 نفره ما و پیتزا 110 (!) به اضافه اعمال شاقه ما، به طرز وحشتناکی خوش گذشت!

 

_دیروز عصر رفتم گزینه2، اونجا فهمیدم که پشتیبانم از گزینه2 رفته! و بعد فهمیدم آقای دال، مسئول گزینه2، باهاش دعوا کرده و اون رفته! بچه ها رو جمع کردم و رفتیم کودتا! توی اتاق آقای دال. فکر می کنم بی نتیجه بود!

 

_داداشم منو برد خونه الی اینا (الهام!) می خواستم جزوه عربی شو بگیرم. تا از ماشین بیرون اومدم بارون زد. به الی گفتم پا قدم رو می بینی؟ از حالا به مناسبت 23 آذر بارون می زنه!

 

_شب توی خونه بودیم... یه هو صدای جیغ و داد و فریاد از توی کوچه اومد! گویا پسر 15 ساله همسایه مونو دزدیدن! گفتم اگه منو دزدیده بودن انقد بهشون غر می زدم که 23 آذر تولدمه، اونا منو پس می فرستادن!

نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط باقیمانده های یک گلابی

من می تونم

من می تونم

من می تونم

من می تونم

من می تونم

من می تونم

من می تونم

من می تونم

من می تونم

من می تونم

من می تونم

من می تونم

من می تونم

من می تونم

من می تونم

من می تونم

من می تونم

.

.

.

واقعا من می تونم؟؟؟

نگارش در تاريخ شنبه بیست و سوم آبان 1388 توسط باقیمانده های یک گلابی
سلام!

به مدت کم/ زیاد نت نیستم...

از تمامی دوستان جان (!) خواهشمندم وبلاگ هایشان را آپ نفرمایند تا من برگردم! زیرا اینجانب حوصله آرشیو خوانی را ندارم! (لیست دوستان جانی که نباید آپ کنند در ادامه مطلب!)

از اینکه این کار را نمی کنید بی نهایت سپاسگزارم!

+نظرها در پست قبل!

درباره وبلاگ

او بطری "مرا بنوش" را سر کشید
قدش یک دفعه بزرگ شد.
از بشقاب "مرا بچش" خورد
قدش یک دفعه کوچک شد.
و به این ترتیب او عوض شد
اما دیگران
اصلا هیچ چیزی را امتحان نکردند.

(شل سیلور استاین)
_______________

بهم میگن فاطمه دهداران! حتما اسمم اینه!!!
اینطور که گفتن و شنیدم، شنبه 23 آذر 1370 ساعت 5:30 عصر، دنیا اومدم و یه ملت رو خوشحال کردم و همچنان هم دارم اون ملت و بقیه ملت رو خوشحال می کنم!
یه آدم که شامل کنکوریای سال 89 میشه!
همین و دیگر هیچ!!!
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ